سلام .
گر صبر کنی بدون شک می بازی !!!
این شعر رو یک ماه پیش گفتم .
حالا هم دوست دارم شما عزیزان نظرتون رو دربارش بدید .
روی وزنش زیاد کار نکردم . به تنها به خاطر معنی و مفهومش تو وبلاگم گذاشتم .
دوست دارتون هاوش
آنی که عجول بود خماره شده
آنی که صبور بود دیوانه شده
یارش به کس دگر سپردهند و او
حال عاشق جام و«می» و «می خانه» شده
یک شیشه به دست دارد و می گرید
یک جمله به لب دارد و می گوید
از هر چه گل است ، روی گردان است او
دیوانه خز و خار و علف می بودید
دیوانه ی ما نخست دیوانه نبود
او تاجر بود و مرد «می خانه» نبود
نیمی از شهر امارتش بود ولی
مانند کنون فقیر و بیچاره نبود
اینی که چنین ساکن «می خانه» شده
روزی گذرش به مسجد و مدرسه بود
دیوانگیش، به خاطر صبرش بود
دیوانگیش از بدی حادثه بود
###
یک روز که دیوانه به «می خانه» نشست
خمار از او سوال کرد ، دیوانه
روزی سر حال بودی و قدرتمند
از چیست نشسته ای به این «می خانه» ؟
یادم نرود که تاجران این شهر
از اسم تو مثل موش می ترسیدند
یا آنکه دختران عاشق در شب
لب هایت را به خواب می بوسیدند
یادم نرود که جام در دستم بود
تو خود گفتی که جام مثل یار نیست
حالا تو کنار نه ، این جام «می»
بوی خوش گل شبیه بوی خار نیست
من یار گرفتم و ز«می» دل کندم
حالا تو بکن ز «می» ، دل و دستت را
با یک یار خوش آب و گل شادش کن
جای «می» جام ، سینه ی مستت را
خمار دوباره خواست دهان باز کند
دیوانه بلند گفت : خمار خموش
من با «می» خود به رقص بر می خیزم
تو جای «می» ناب برو یار بنوش
یادت رفته خمار ، عاشق بودم
خوشگل بودم ، عزیز و عاقل بودم
دامادی حاج برات ازآن تو شد
با آنکه به این سمت ، لایق بودم
مسجد شده بود خانه ام ، خانه خراب
«می خانه» تو را همیشه در خود می دید
هر جا که تو می شدی همه می رفتند
بوی بد تو در آن فضا می پیچید
یادت رفته خمار ، گفتی با من
من عاشق دختر براتم هاوش
او خواب بدش ندیدن رویاهاست
من کابوسم ، نمی روم در خوابش
من پای جلو نزاشتم چون گفتم
حاجی ندهد دختر خود را به چو تو
با خود گفتم تو را کند رد آخر
بعد از رد تو ، نهم من پای جلو
از عهد برات من نمی دانستم
از این که فکر و عقل بی بنیاد است
از اینکه ، آنی که رود روز نخست
حاجی بپذیرتش ، و او داماد است
من گوش فرا به این نصیحت کردم
گر صبر کنی ز قوره حلوا سازی
اما نکنم گوش به این گفته دگر
گر صبر کنی ، بدون شک می بازی


